گنجور

 
سحاب اصفهانی

اگر ز آمیزش اغیار نبود یار من عارش

چرا گردد خجل هرگه که بینم پیش اغیارش؟

به بازار محبت از متاع عاشقی ما را

وفایی هست و جانی تا که خواهد شد خریدارش

هنوز از بار جورت نیست آگه دل، به دوش او

بنه باری فزون‌تر تا بداند چیست دربارش

ز اعجاز لب آن شوخ شکرلب چرا یارب

شفا یابد همه بیماری الا چشم بیمارش؟

ز عشق یوسفی من نیز چون یعقوبم اما او

ز بوی پیرهن شد روشن آخر دیدهٔ تارش

اگر از کار دل زلفش تواند عقده بگشاید

چرا چون دل بود هر تار او صد عقده در کارش؟

تو را عارض گلستانی کزان نارسته خار از گل

مرا مژگان چو گلزاری که گل‌ها رسته از خارش

(سحاب) آن مه ندارد بی‌تو فرقی با سحاب امشب

که باران اشک خونین است و برق آه شرربارش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

جهانداری که پیروزی است در تیغ جهاندارش

همه آفاق را روزی است از دست‌ گهربارش

همانا اخترِ سَعدست دیدار همایونش

که روز و روزگار ما همایون شد به دیدارش

به طلعت هست خورشیدی‌ که برگیتی همی تابد

[...]

ادیب صابر

ستم کردست بر جانم سر زلف ستمکارش

نبینم جز جفا شغلش ندانم جز جفا کارش

اگرچه با ستمکاران نیامیزند جان و دل

مرا آرام جان آمد سر زلف ستمکارش

نخرد کس بلای جان و زلفین بلا جویش

[...]

عراقی

تماشا می‌کند هر دم دلم در باغ رخسارش

به کام دل همی نوشد می لعل شکر بارش

دلی دارم، مسلمانان، چو زلف یار سودایی

همه در بند آن باشد که گردد گرد رخسارش

چه خوش باشد دل آن لحظه! که در باغ جمال او

[...]

مولانا

چه دارد در دل آن خواجه که می‌تابد ز رخسارش

چه خوردست او که می‌پیچد دو نرگسدان خمارش

چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا

چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش

به کار خویش می‌رفتم به درویشی خود ناگه

[...]

حکیم نزاری

فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش

که غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش

به سینه داغِ بالایِ الف سوزم که پیشِ او

چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش

به عالم می فروشد هر دمم سودایِ زلفِ او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه