گنجور

 
سحاب اصفهانی

روی تو جان فزا لب تو دلفریب شد

وزجان من سکون وز دل هم شکیب شد

سودی که دیده، دیه براهت زاشک خویش

این بود کز غبار رهت بی نصیب شد

برخاستم که غیر هم آید برون ز بزم

یک باره وصل یار بکام رقیب شد

عشاق را ز اهل هوس فرقها بسی است

نه هر که گشت عاشق گل عندلیب شد

بی سروها در این چمن افراختند قد

لیک از هزار قد یکی جامه زیب شد

صد ره ز من گذشت و نپرسید کیست این

مسکین کسی که بر سر کویی غریب شد

نقشی نبست چون رخ او خامه ی قضا

کز آن پدید این همه نقش عجیب شد

خوش خسته ی (سحاب) کز آغاز درد مرد

فارغ ز رنج درد و دوای طبیب شد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

زین درد بی شمار که دل را نصیب شد

خواهد زراه تجربه آخرطبیب شد

نتوان نگاه داشت به زنجیر در بهشت

چشمی که آشنا به خط دلفریب شد

غیرت به بی نیازی من می برند خلق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
طغرای مشهدی

با درد من دوای کسی سازگار نیست

نبضم دراضطراب ز دست طبیب شد

اشکم ز یک نگاه تو بر دیده می دود

این خون گرفته با پدر خود رقیب شد!

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه