گنجور

 
سحاب اصفهانی

دل بدرد عشق اگر چندی گرفتارت کند

شاید از درد گرفتاران خبردارت کند

دلبری بایست هر جائی تو را تا هر زمان

با خبر از اضطراب رشک اغیارت کند

گربیاری تاب در آئینه بنگر روی خویش

تا چو من زین نیکوان، حسن تو بیزارت کند

گر تو را این است دل باید نگار پر فنی

تا به هر ساعت هزاران عشوه در کارت کند

گاهگاهی گوش بر افغان بیداران کنی

گر فغان دل شبی از خواب بیدارت کند

عاقبت پاداش آن جوری که کردی با (سحاب)

سخت میترسم بروز خود گرفتارت کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بلند اقبال

از خدا خواهم که چو من عاشق زارت کند

درکمند زلف دلداری گرفتارت کند

یوسف آسا سازدت گاهی به چاه غم اسیر

گه ز چه بیرونت آرد سوی بازارت کند

چشم مستی خواهم ازدستت رباید عقل وهوش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه