گنجور

 
صغیر اصفهانی

تا کی ز حرص سیم مس رخ طلا کنی

رو کوش در عمل که نظر کیمیا کنی

ملک جهان و هر چه در آن هست آن تست

لیک آنزمان که خویش تو آن خدا کنی

بالله تو را بقای ابد دست می‌دهد

در راه حق چو هستی خود را فدا کنی

گفتند مار نفس بکش ای عجب که تو

این مار را بپروری و اژدها کنی

خشت است بالش آخر و خاکست بسترت

حالی اگر ز چرخ برین متکا کنی

آخر برهگذر فتدت سیم استخوان

گر صد هزار خانهٔ زرین بنا کنی

زان پیشتر که از تو علایق جدا شود

آن به که خویش دل ز علایق جدا کنی

حق مهربان تر از تو بود بر تو حیف نیست

بیگانه خویش را ز چنین آشنا کنی

او خواندت بخود تو گریزی بسوی دیو

ابلیس را بگیری و حق را رها کنی

با حق تو عهد بستهٔی اندر ازل صغیر

توفیق خواه از او که بعهدت وفا کنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

سوگند خورده‌ای که از این پس جفا کنی

سوگند بشکنی و جفا را رها کنی

امروز دامن تو گرفتیم و می‌کشیم

تا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی

می‌خندد آن لبت صنما مژده می‌دهد

[...]

کمال خجندی

گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی

سرهای ما کشان همه در زیر پا کنی

گفتی نمایمت رخ و گامت ز لب دهم

لطفیست این و مهر تو اینها کجا کنی

شوخی فراغ از آتش و آبت از آن مدام

[...]

جهان ملک خاتون

جانا چه باشد ار دل ما را دوا کنی

رحمی به حال زار من بینوا کنی

ای لعل تو چو آتش و روی تو همچو ماه

باشد که از کرم گذری سوی ما کنی

دادی هزار وعده به وصلم ز لطف خویش

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
حیدر شیرازی

خواهم که حاجت من بیدل روا کنی

خواهم که با وصال خودم آشنا کنی

از فخر پای بر سر هفت آسمان نهم

روزی اگر نظر به من بینوا کنی

تا کی کمان چاچی ابرو کشی به من

[...]

حزین لاهیجی

کز قید جسم تیره، چو جان را رها کنی

حشر مرا به زمرهٔ آل عبا کنی؟

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه