گنجور

 
صغیر اصفهانی

بگرفته خواب چشمم غم چشم نیم خوابی

بربوده صبر و تابم رخ به ز آفتابی

چو بره نشینم او را بره دگر خرامد

چو کنم سئوالی از وی ندهد مرا جوابی

در او به لابه کوبم که شدن بکوی آن مه

بجز از در تضرع نتوان بهیچ بابی

بجز از خط نکویان نشوی ز عشق آگه

که رموز عشق را کس ننوشته در کتابی

ز جمال یار دانی چه بود قمر فروغی

ز محیط عشق دانی چه بود فلک حبابی

نرسد بوجد و حالی کسی از حضور زاهد

که نخورده است هرگز کسی از سراب آبی

من و مهر آنکه نبود چو عداوتش گناهی

من و عشق آنکه نبود چو محبتش ثوابی

علی آن سرور جانها علی آن سکون دلها

که به لطف او ندارم ز قیامت اضطرابی

چو زند صغیر ازو دم بودش یقین که هرگز

بهزار گونه عصیان نکند حقش عذابی