ای مقیم دل کهام شب شمع این کاشانهای
میهمانت کی توان خواندن که صاحبخانهای
نیست مسکین پادشه را لایق بزم حضور
با گدایان همنشین از همت شاهانهای
آتش شوق است کافی بهر ما پروانگان
تا تو ای شمع فروزان شاهد پروانهای
کشور دل را نه تنها شاهی و ماهی به حسن
در جهان خورشیدوش تابان به هر کاشانهای
جای دارد گر فشاند آشنا جان در رهت
ای که همچون جان مکرم در بر بیگانهای
هست تنها بر تو روشن چشم امید صغیر
اندرین دریا درخشان گوهر یکدانهای
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به وجود شمعی در دل اشاره میکند که در مکانی آرام و زیبا میدرخشد و میگوید که شب عزم دیدار مهمان را دارد. او بیان میکند که در بزم حضور شاه هیچکس جز پادشاه لایق نیست و حتی گدایان نیز در کنار او قرار میگیرند. آتش شوق کافی است تا پروانهها به سمت شمع بروند. شاعر در ادامه میگوید که زیبایی فقط به پادشاه و ماهیها محدود نمیشود و در هر خانهای که نور و روشنی باشد، این زیبایی وجود دارد. او همچنین اشاره میکند که اگر دوستان جان خود را در راه عشق فدای دیگران کنند، فضیلت بزرگی است. در نهایت، امید و آرزوی صغیر که به هر دلی روشنایی میبخشد، به گوهر بینظیری تشبیه میشود.
هوش مصنوعی: ای کسی که در دل من اقامت داری، ای نور این خانه در شب تاریک؛ چرا میتوانی شعر بخوانی در حالی که صاحبخانه خودت هستی؟
هوش مصنوعی: پادشاهی که از مقام و عظمتش برخوردار است، در هیچ حالتی شایستهی نشستن در جمع گدایان و مسکینان نیست.
هوش مصنوعی: آتش عشق برای ما پروانهها کافی است، تا تو ای شمع تابناک، شاهدی بر ما پروانهها باشی.
هوش مصنوعی: کشور دل فقط به زیبایی شاه و ماه وابسته نیست، بلکه در هر خانهای میتواند مانند خورشید و روشنایی تابان باشد.
هوش مصنوعی: شایسته است که آشنایانت جانشان را فدای تو کنند، ای کسی که مانند جانت گرامی و عزیز، در کنار غریبهای هستی.
هوش مصنوعی: در این دنیا، تنها امید کوچک من به تو روشن است، پیش از اینکه در این دریا، به درخشش و زیبایی گوهر یکتای خود برسم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانهای
گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانهای
گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوریست یا کریست یا دیوانهای
گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
[...]
گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانهای
با همه کس آشنا با ما چرا بیگانهای
ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینهایم
تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانهای
شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو
[...]
من کیم رسوای شهر و عاشق دیوانهای
آشنا با هر غمی وز خویشتن بیگانهای
هم شوم شاد از غمش کو در دلم منزل گرفت
هم شوم غمگین که او جا کرد در ویرانهای
ترک شهرآشوب من در کشوری منزل نکرد
[...]
ای ثنا و مدح تو در لفظ هر فرزانه ای
خویش کرده مکرمات تو زهر بیگانه ای
افتخار خاندان جد خویشی در نسب
کی بود چون خاندان جد تو هر خانه ای
آنچه در توست از بزرگی کی بود در غیر تو
[...]
شعله زد شمع جمال او ز دولتخانهای
گشت در هر دو جهان هر ذرهای پروانهای
ای عجب هر شعلهای از آفتاب روی او
گشتت زنجیری و در هر حلقهای دیوانهای
هر که با هر حلقه در دنیا نیفتاد آشنا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.