دی گفت زاهد از دو جهان چون گذشتهای
گفتم خموش باش تو عاشق نگشتهای
تو پای بند آنچه من از وی گذشتهام
من در کمند آنکه تو از وی گذشتهای
داند یکی سعیدم و خواند یکی شقی
ای کلک صنع تا چه به نامم نوشتهای
هل خرقه چاک ماند و سوزن مجو که چون
سوزن رسد هر آینه محتاج رشتهای
ای خاک پای پیر خرابات نازمت
خاکی و لیک سرمهٔ چشم فرشتهای
هرکس که پا نهد به تو سرخوش برون شود
ای خاک میکده به چه آیی سرشتهای
کشت آنگه نفس خود کند احیای عالمی
عیسی وقتی ای که ز خود نفس کشتهای
گاه درو رسید و تو در خوابی ای صغیر
پشتت چو داس گشته و تخمی نکشتهای
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به گفتگو بین یک زاهد و شخصی اشاره دارد. زاهد درباره دنیای مادی صحبت میکند و بیان میکند که گذشته از آنها است. شاعر به او میگوید که او عاشق نشده و نمیتواند درک کند که چه چیزهایی را از دست داده است. در ادامه، شاعر به معانی عمیقتری از هستی و عشق اشاره میکند و به اهمیت سرشت و ارزشهای معنوی پرداخته و میگوید هر کس که به میکده قدم بگذارد، دگرگون و شاداب خواهد شد.
شاعر همچنین به احیای زندگی و نفسکشیدن در راه عشق و معنویت میپردازد و به زاهد یادآوری میکند که بدون تلاش و جستجو، هیچ نتیجهای حاصل نخواهد شد. در پایان، او به غفلت و بیتوجهی زاهد نسبت به واقعیتهای زندگی و عشق اشاره میکند.
هوش مصنوعی: دیروز زاهد از من پرسید که چگونه از دو جهان گذشتهای، من به او گفتم: «سکوت کن، تو هنوز عاشق نشدهای.»
هوش مصنوعی: تو به آن چیزی که من از آن عبور کردهام وابستهای، و من در دام آن چیزی هستم که تو از آن گذشتهای.
هوش مصنوعی: میدانم که یکی از ما خوشبخت است و دیگری بدبخت. ای قلم قدرتمند، ببین چه چیزی را درباره من نوشتهای.
هوش مصنوعی: آیا پارهگی لباس باقی میماند و سوزن را جستجو میکنی؟ زیرا زمانی که سوزن بیاید، قطعاً به رشتهای نیاز دارد.
هوش مصنوعی: ای خاک پای عارف در خراباتی، من به تو بُعد و زیبایی دارم، اگرچه در عین حال، مانند سرمهٔ چشم یک فرشته خاص هستم.
هوش مصنوعی: هر کسی که وارد جایی شود که تو در آن حضور داری، شاد و سرخوش خارج میشود. ای خاک میکده، تو چه چیزهایی را در خود نهفتهای؟
هوش مصنوعی: وقتی که خودت را از خواستهها و نفس خود کنار بگذاری و از آن بگذری، میتوانی به زندگی و آگاهی جدیدی دست یابی، مانند عیسی که زندگی را احیا کرد.
هوش مصنوعی: زمانی فرارسیده که تو در خواب به سر میبری، ای نوجوان. انگار که پشتت مانند داسی شده، اما هیچ تلاشی نکردهای و محصولی به بار نیاوردهای.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
حناست آن که ناخن دلبند رشتهای
یا خون بی دلیست که در بند کشتهای
من آدمی به لطف تو دیگر ندیدهام
این صورت و صفت که تو داری فرشتهای
وین طرفهتر که تا دل من دردمند توست
[...]
ای زلف تیره سایهٔ بال فرشتهای
یا از سواد دیدهٔ حورا سرشتهای
آن رخ ستاره است و تو چرخ ستارهای
یا نی فرشته است و تو بال فرشتهای
بر گرد مه ز مشک سیه توده تودهای
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.