گنجور

 
صغیر اصفهانی

ای بندهٔ رخسار تو خورشید مشعشع

وی لمعه‌ای از نور رخت ماه ملمع

دیدار تو بر دل در رحمت بگشاید

ای نور خدا را رخ زیبای تو مطلع

برقع به رخ افکندی و زآن روی چو آتش

در حیرتم از اینکه نسوزد ز چه برقع

هر کس به مقامی است پناهنده و ما را

درگاه تو باشد به جهان ملجأ و مرجع

آن جام بنازم که از آن باده کشانند

داود و خلیل و خضر و موسی و یوشع

آندم که درآید اجل از در چه تفاوت

در گوشه ویران بود و تخت مرصع

چون با کفن افتد همه را کار صغیرا

چه جامه شاهانه و چه دلق مرقع

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
وطواط

ای شاه، جهانی شده‌ای تو ز بدایع

در ذات تو موصوف شد اوصاف طبایع

حلم تو چو اول شد و لطف تو چو ثانی

عزم تو چو ثالث شد و عنف تو چو رابع

وین هفت ستاره، که در این هفت سپهرند

[...]

ادیب صابر

در شد چمن باغ به دیبای ملمع

پیروزه گل گشت به یاقوت مرصع

گر باغ نه روم است و نه بغداد چرا شد

پر اطلس واکسون ز دبیقی و ملمع

در جلوه نگه کن به عروسان بهاری

[...]

خواجوی کرمانی

ای رای جهانتاب ترا چرخ متابع

وی حکم جهانگیر ترا دهر مطاوع

سیاره بتقبیل جنابت متعطّش

چون قافله ی بادیه بر شرب مصانع

دینار ز بیم کف زر بخش تو صامت

[...]

ابن حسام خوسفی

تا شمع جمال تو بر افروخت به مَجمَع

بنشست شعاع نظر شمع مشعشع

خورشید ز رخسار تو در عین حجابست

تا باز شد از پرتو رخسار تو بُرقع

واعظ فزع روز قیامت که بیان کرد

[...]

بابافغانی

ای نور اله از مه رخسار تو لامع

مهر ازل از آینه ی روی تو طالع

رویت که بود آینه ی صنع الهی

بینند دران اهل نظر جلوه ی صانع

از شوق گل روی تو شد آدم خاکی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه