ای بندهٔ رخسار تو خورشید مشعشع
وی لمعهای از نور رخت ماه ملمع
دیدار تو بر دل در رحمت بگشاید
ای نور خدا را رخ زیبای تو مطلع
برقع به رخ افکندی و زآن روی چو آتش
در حیرتم از اینکه نسوزد ز چه برقع
هر کس به مقامی است پناهنده و ما را
درگاه تو باشد به جهان ملجأ و مرجع
آن جام بنازم که از آن باده کشانند
داود و خلیل و خضر و موسی و یوشع
آندم که درآید اجل از در چه تفاوت
در گوشه ویران بود و تخت مرصع
چون با کفن افتد همه را کار صغیرا
چه جامه شاهانه و چه دلق مرقع