دوستان با که دهم شرح پریشانی خویش
که چسان گشته سیه روزم از آنزلف پریش
روز از شب ننهم فرق و مسا را ز صباح
دشمن از دوست نمیدانم وبیگانه ز خویش
ناصحم گو ندهد پند که سودی نکند
دل دیوانه کجا وسخن خیراندیش
خواهی ار حال دلم پرس از آنطره که من
روزگاریست ندارم خبری از دل خویش
نه من آشفتهٔ آن طره طرارم و بس
جان نبرده است مسلمانی از اینکافر کیش
کی میسر شود آسایش حال سلطان
گر نباشد پی آسایش حال درویش
تو و اندوختن سیم و زر ای خواجه که ما
بگرفتیم ره فقر و فنا را در پیش
من که دارم گنه آید سوی من عفو اله
زانکه درمان سوی درد آید و مرهم سوی ریش
نیست غم گر نشود کم غم بسیار صغیر
بلکه شاد است که هر لحظه غمش گردد بیش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از پریشانی و بیخبری از وضعیت خود سخن میگوید و به ظلمت و غم درونیاش اشاره میکند. او نمیتواند تفاوتی بین شب و روز و دوستان و دشمنانش قائل شود و احساس تنهایی و سردرگمی میکند. ناصحان و نصیحتکنندگانش را بیفایده میداند و از وضعیت دلش نگران است. شاعر همچنین به احساسات متضاد بین آسایش و مشکلات در زندگی میپردازد و بر این نکته تأکید دارد که حتی در دل غم، شادی و امید را باید جستجو کرد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که حتی غمهای زیاد، او را شادتر میکند.
هوش مصنوعی: من نمیدانم با چه کسی میتوانم از درد و گرفتاریهایم بگویم، زیرا به خاطر آن موهای پریشان، روزهای سخت و سیاهی را سپری کردهام.
هوش مصنوعی: من نمیتوانم روز را از شب تشخیص دهم و نمیتوانم صبح را از شب دشمن و دوست بازشناسم و غریبه را از خودم متمایز کنم.
هوش مصنوعی: به من نصیحت نکن، چرا که دل دیوانه از شنیدن پند سودی نمیبرد و صحبتهای نیک و خیرخواهانه به حالش بهبود نمیآورد.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از حال دلم باخبر شوی، باید از آن کسی بپرسی که مدتی طولانی است هیچ خبری از دل خود ندارم.
هوش مصنوعی: من تنها کسی هستم که به خاطر زیباییهای آن موهای فریبنده دچار آشفتگی شدهام، و هیچ مسلمانی تا به حال از دست این کافر زاهد جان نبرده است.
هوش مصنوعی: آسایش و راحتی حال سلطانی که زندگیاش به آرامش درویشی وابسته است، هرگز به دست نخواهد آمد.
هوش مصنوعی: ای دوست، تو در تلاش برای جمعآوری ثروت و جواهری، اما ما راهی را انتخاب کردهایم که به فقر و نابودی میانجامد.
هوش مصنوعی: من که گناهکارم و به سوی من عفو الهی میآید، چون درمان تنها برای دردمندان است و مرهم هم برای زخمها.
هوش مصنوعی: اگر غم کم نشود، چیزی نیست، زیرا غم کوچک باعث شادی میشود که هر لحظه بیشتر میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا تو آن خیش ببستی به سر اندر، پسرا
بر دلم گشت فزون از عدد ریشهش ریش
ماهرویا، به سر خویش، تو آن خیش مبند
نشنیدی که کند ماه تبه جامهٔ خیش ؟
رزبان تاختنی کرد به شهر از رز خویش
در رز بست به زنجیر و به قفل از پس و پیش
بود یک هفته به نزدیکی بیگانه و خویش
ز آرزوی بچهٔ رز، دل او خسته و ریش
این منم یافته مقصود و مراد دل خویش
با حوادث شده بیگانه و با دولت خویش
وین منم دیده و دل کرده پس از چندین سال
روشن و شاد به دیدار ولینعمت خویش
صدر اسلام عمادالدینْ بوبکر که هست
[...]
گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش
کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
عمرها بودهام اندر طلبت چاره کنان
سالها گشتهام از دست تو دستان اندیش
پایم امروز فرورفت به گنجینه کام
[...]
اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش
ور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش
لذت آب ز سیراب نباید پرسید
این سخن خوش بود از تشنه جیحون اندیش
ذوق آن حال کسی راست که از نوش وصال
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.