گنجور

 
صغیر اصفهانی

دوستان با که دهم شرح پریشانی خویش

که چسان گشته سیه روزم از آنزلف پریش

روز از شب ننهم فرق و مسا را ز صباح

دشمن از دوست نمیدانم وبیگانه ز خویش

ناصحم گو ندهد پند که سودی نکند

دل دیوانه کجا وسخن خیراندیش

خواهی ار حال دلم پرس از آنطره که من

روزگاریست ندارم خبری از دل خویش

نه من آشفتهٔ آن طره طرارم و بس

جان نبرده است مسلمانی از اینکافر کیش

کی میسر شود آسایش حال سلطان

گر نباشد پی آسایش حال درویش

تو و اندوختن سیم و زر ای خواجه که ما

بگرفتیم ره فقر و فنا را در پیش

من که دارم گنه آید سوی من عفو اله

زانکه درمان سوی درد آید و مرهم سوی ریش

نیست غم گر نشود کم غم بسیار صغیر

بلکه شاد است که هر لحظه غمش گردد بیش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

تا تو آن خیش ببستی به سر اندر، پسرا

بر دلم گشت فزون از عدد ریشه‌ش ریش

ماهرویا، به سر خویش، تو آن خیش مبند

نشنیدی که کند ماه تبه جامهٔ خیش ؟

منوچهری

رزبان تاختنی کرد به شهر از رز خویش

در رز بست به زنجیر و به قفل از پس و پیش

بود یک هفته به نزدیکی بیگانه و خویش

ز آرزوی بچهٔ رز، دل او خسته و ریش

امیر معزی

این منم یافته مقصود و مراد دل خویش

با حوادث شده بیگانه و با دولت خویش

وین منم دیده و دل کرده پس از چندین سال

روشن و شاد به دیدار ولی‌نعمت خویش

صدر اسلام عمادالدین‌ْ بوبکر که هست

[...]

سعدی

گردن افراشته‌ام بر فلک از طالع خویش

کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش

عمرها بوده‌ام اندر طلبت چاره کنان

سال‌ها گشته‌ام از دست تو دستان اندیش

پایم امروز فرورفت به گنجینه کام

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
همام تبریزی

اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش

ور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش

لذت آب ز سیراب نباید پرسید

این سخن خوش بود از تشنه جیحون اندیش

ذوق آن حال کسی راست که از نوش وصال

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از همام تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه