گر کنم از برگ گل اندیشهٔ پیراهنش
ترسم آسیبی رسد ز اندیشهٔ من بر تنش
از پریشانی بزلفش دارم ار نسبت چه سود
کاش میبودی چو زلفش دستم اندر گردنش
خاک راهش گشتهام شاید نهد پا بر سرم
او همی ترسد زمن گردی رسد بر دامنش
تا بتیر غمزهام کرد آن کمان ابرو نشان
شد یقینم هست چشم التفاتی با منش
گر براندازد نقاب از چهره آن یار عزیز
صد چو یوسف خوشه چین باشند گرد خرمنش
عاشقانش را ز رخ آن شهسوار ماهرو
مات سازد تا نگیرد کس عنان توسنش
با همه شیری اسیر چشم او گشتم صغیر
الحذر از نیروی آن آهوی شیرافکنش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و جذابیت معشوق صحبت میکند. او میگوید که چگونه عشقش او را به فکر کردن درباره زیباییهای معشوق وامیدارد و از ترس آسیب رساندن به او، نمیخواهد افکار خود را اینگونه به نمایش بگذارد. شاعر به زیبایی زلف معشوق اشاره میکند و آرزو میکند ای کاش بتواند او را در آغوش بگیرد. همچنین، او به احساسات و عواطف عاشقانهاش اشاره میکند و ابراز میکند که نگاه معشوق او را اسیر کرده است. در نهایت، شاعر هشدار میدهد که مراقب نیروی جاذبه و زیبایی معشوق باشد، زیرا این جذابیت میتواند او را سرگشته کند.
هوش مصنوعی: اگر بخواهم از برگ گل برای لباسش اندیشهای کنم، میترسم که این فکر من به او آسیب برساند.
هوش مصنوعی: از در هم ریختگی و شلختگی موهایش ناراحتم، اما چه فایدهای دارد؟ ای کاش مثل موی او، دستم هم به دور گردنش میچرخید.
هوش مصنوعی: من به خاک راه او تبدیل شدهام، شاید او روی پاهایش بر من بگذارد. اما او از من میترسد که نکند گرد و غبار من به دامنش بچسبد.
هوش مصنوعی: وقتی که آن ابرو کمان مانند با حسرت نگاهی به من کرد، متوجه شدم که این چشمها حتماً توجه و توجه خاصی به من دارند.
هوش مصنوعی: اگر آن معشوق زیبا نقاب از چهرهاش بردارد، صدها نفر مانند یوسف زیبا و خوشچهره برای ديدن او دورِ خرمنش خواهند بود.
هوش مصنوعی: عاشقان با زیبایی چهره آن جوان دلربا مبهوت میشوند، تا جایی که هیچکس نتواند مهار اسبش را در دست بگیرد.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه مانند شیر شجاع و قوی هستم، اما به خاطر جذابیت و زیبایی چشم او به شدت تحت تأثیر قرار گرفتهام و از نیروی فریبندهاش بسیار محتاط و مراقب هستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
وه که پیدا می کند هر دم ز روی روشنش
فتنه ای در زلف شهر آشوب و چشم پر فنش
چشم او هر ساعت آبستن به روزی روشنست
خط دستورست پنداری شب آبستنش
هر سحر پیراهنی در بر قبا کرد آسمان
[...]
چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش
چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش
تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار
دست او در گردنم یا خون من در گردنش
هر که معلومش نمیگردد که زاهد را که کشت
[...]
هر که ما را دوست دارد خلق گردد دشمنش
ترک خود باید گرفت آن را که باید با منش
هرکه گامی زد درین ره اختیارش شد ز دست
وآن که سر پیچید ازین در خون خود در گردنش
این قبول از دوست می باید که باشد قصّه چیست
[...]
آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنش
هم دعایی می دهم از سوز دل پیرامنش
سوخت جان و شعله ای نامد برون در پیش او
زانکه ترسم دل بسوزد ناگه از سوز منش
شمع را سوزد دل پروانه چون روشن نبود
[...]
چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش
ماه رقاصی کند چون ذره در پیرامنش
از لباس بخت عریانم و گرنه کردمی
دست در آغوش او بی زحمت پیراهنش
دست بختم برفشاند آستین تا ساق عرش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.