کسی که سرمه نکرد از غبار رهگذرش
نبود اهل نظر خاک عالمی بسرش
بسینه دل ز طپیدن هم او فتاد افغان
که ماند در قفس اینمرغ و ریخت بال و پرش
ببرد حاصل ایام زندگانی خویش
کسی که در همهٔ عمر دید یک نظرش
اگر نه وصف لبش را به غنچه گفت صبا
ز چیست چوندل من گشت پر ز خون جگرش
بود حرام کنند ار سخن ز آب بقا
در آن مقام که صحبت رود ز خاک درش
به روزگار بیاموخت هر کسی هنری
صغیر عاشقی آموخت این بود هنرش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حال و احساس عاشق و عواطف او میپردازد. شاعر از وضعیت کسی سخن میگوید که عشق را تجربه نکرده و از غبار و دنیای مادی بیخبر است. در این متن، قلب عاشق به شدت میتپد و غم و اندوهی ویژهای را احساس میکند، زیرا او در قفسی محبوس است و بال و پرش را از دست داده است. شاعر به زیباییهای عشق و تاثیرات آن بر زندگی اشاره میکند و به این نکته میپردازد که حتی یک نگاه عاشقانه میتواند ارزشمند باشد. او به یاد میآورد که در نزدیکی محبوب، لحظهها ارزشمندتر میشوند و عشق میتواند هنری باشد که هر کسی میتواند بیاموزد، حتی اگر جوان باشد.
هوش مصنوعی: کسی که از نیکویی و زیباییهای زندگی غافل است و به آنها توجهی نمیکند، نمیتواند درک کنندۀ لحظات و مسائل مهم زندگی باشد. در واقع، اگر انسان به زیباییها و دانشهای اطراف خود توجه نداشته باشد، ارزش و اهمیت آنها را درک نخواهد کرد.
هوش مصنوعی: در دل شور و هیجان شدیدی ایجاد شده که همچون نالهای از آن بیرون آمده است. این پرندهای که در قفس زندانی شده، در اثر این احساس، بال و پرش را از دست داده و در وضعیت ناگواری به سر میبرد.
هوش مصنوعی: کسی که در طول زندگی فقط یک بار به محبوبش نگاه کرده، تمام نتیجهٔ عمر خود را باخته است.
هوش مصنوعی: اگر صبایی با غنچه لب او را توصیف نکرده باشد، پس چه چیزی باعث شده که دل من پر از خون جگر بشود؟
هوش مصنوعی: در آن مکان، اگر صحبت از آب بقا باشد، حرام است؛ زیرا آنجا صحبت از خاک است و درختی نمیتواند از آن خاک بوجود بیاید.
هوش مصنوعی: هر فردی در زندگی خود چیزی آموخته است و به ویژه در عشق، با اینکه ممکن است هنر او کوچک به نظر برسد، اما همین عشق، هنری بزرگ و ارزشمند است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خری که بینی و باری به گل درافتاده
به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش
کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد
میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش
هنوز اگرچه جفا دیده می روم ز برش
وفا کنم به دو چشم از میانِ جان به سرش
چنان که تشنه ز آبِ حیات نشکیبد
نمی شکیبم از آن مایلم به خاک درش
گرم به تیرِ جفا خسته کرد باکی نیست
[...]
مرا چه گفت یکی گفت در زمانه توئی
بدیهه گوی کلام از معانی و صورش
چرا مدیحه سرای رضا همی نشوی
که در جهان نبود کس بپاکی گهرش
بگفتمش که نیارم ستود امامی را
[...]
رقیب اگر بجفا باز دارم ز درش
مگس گزیر نباشد زمانی از شکرش
بزر توان چو کمر خویش را برو بستن
که جز بزر نتوان کرد دست در کمرش
گرم بهر سر موئی هزار جان بودی
[...]
قضا بطوع کند دست طوق در کمرش
گرش اجازه دهد، بس بود همین قَدَرش
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.