گنجور

 
صغیر اصفهانی

در گردنش آویخته گیسوی بلندش

یا گردن خورشید درآمد بکمندش

رخ آتش و آن خال سیاه است سپندش

تا آنکه حسودان نرسانند گزندش

شکرستان لبش رسته خط از مشک

یا ریخته آن قند دهان مور بقندش

دارم عجب ای دل که بدین کوتهی بخت

خواهی ببری راه به بالای بلندش

بر کشتهٔ من گر ز وفا اسب بتازد

بر دیده خود جای دهم سم سمندش

نی از دل من یافته تعلیم که باشد

این گونه به فریاد و فغان بند به بندش

بر کف سر و جان راز پی هدیه گرفتم

یارب سببی تا فتد این هدیه پسندش

میخواست کند صید صغیر آهوی چشمش

زلف سیهش دید و خود افتاد به بندش

 
 
 
sunny dark_mode