گنجور

 
صغیر اصفهانی

قبله ی عشاق طاق ابروی یار است و بس

مذهب این دلدادگان را عشق دلدار است و بس

هر کسی باشد بذوقی زنده و عشاق را

آنچه دارد زنده ذوق دیدن یار است و بس

خواهی ار دیدار او را دیدهٔ خودبین به بند

زانکه گر خود را نبینی او پدیدار است و بس

هر کجا باشد دلی در دام او باشد اسیر

نی دل من در خم زلفش گرفتار است و بس

گر دلت در سینه گم شد بر کسی تهمت مبند

بردن دل کار آن دلدار عیار است و بس

پند پیر میکشان بشنو که آن قولست و فعل

وعظ واعظ کم شنو کان محض گفتار است و بس

گر ترا باشد به عالم پیشه ها و کارها

فرصتت بادا که ما را عاشقی کار است و بس

تا به آن بیگانه پرور آشنا گشتم صغیر

آنچه بر من میرسد زانشوخ آزار است و بس

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نسیمی

زلف یارم را نه تنها دلبری کار است و بس

یا به هر مویی هزاران جان گرفتار است و بس

قند می ماند به شیرینی، دهان تنگ یار

تا نپنداری که یاقوت شکربار است و بس

گفتم از سودای زلفش برحذر باشم ولی

[...]

واعظ قزوینی

یار پیغمبر همین یک کس از آن چار است و بس

در احد آنکس که یاری کرد، او یار است و بس!

قصاب کاشانی

در دلم عیشی که می‌بینم غم یار است و بس

زخم‌های ناوک مژگان دلدار است و بس

در درون کعبه و بتخانه گردیدم بسی

رو به هر جانب که کردم جلوه یار است و بس

مست عشقم پای‌بند کفر و ایمان نیستم

[...]

حاجب شیرازی

در دو عالم جلوه گر نور رخ یاراست و بس

جمله اشیاء تجلی گاه دلدار است و بس

سینه سیناست، عالم نور حق طالع در اوست

هر که را بینم چو موسی محو دیدار است و بس

معنی قرآن بود مکتوم اندر با، بسم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه