گنجور

 
نسیمی

زلف یارم را نه تنها دلبری کار است و بس

یا به هر مویی هزاران جان گرفتار است و بس

قند می ماند به شیرینی، دهان تنگ یار

تا نپنداری که یاقوت شکربار است و بس

گفتم از سودای زلفش برحذر باشم ولی

رهزن مردم نه آن دل دزد عیار است و بس

می کشم خواری ز دشمن وز رقیبان سرزنش

بر من عاشق نه تنها جور آن یار است و بس

صوفی خلوت نشین بت نیز دارد در بغل

زیر دلق او نه تنها بسته زنار است و بس

بارها بردم ز جورش بارها بر دوش دل

بر دل من بار جور او نه این بار است و بس

هر سری پابند سودایی است در بازار حشر

در حقیقت گرچه یک سودا و بازار است و بس

هرکه را از جان و دل با روی خوبان میل نیست

صورتی دارد ولیکن نقش دیوار است و بس

گربه حکم شرع گویای اناالحق کشتنی است

بر سر میدان چرا منصور بر دار است و بس

(دست رنگین عرضه کن تا خلق را گردد عیان

کز تو عاشق را نه تنها بر دل آزار است و بس)

چون نسیمی زنده از فضل خدا شد جاودان

همچو منصور فارغ از گفتار اغیار است و بس

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
واعظ قزوینی

یار پیغمبر همین یک کس از آن چار است و بس

در احد آنکس که یاری کرد، او یار است و بس!

قصاب کاشانی

در دلم عیشی که می‌بینم غم یار است و بس

زخم‌های ناوک مژگان دلدار است و بس

در درون کعبه و بتخانه گردیدم بسی

رو به هر جانب که کردم جلوه یار است و بس

مست عشقم پای‌بند کفر و ایمان نیستم

[...]

حاجب شیرازی

در دو عالم جلوه گر نور رخ یاراست و بس

جمله اشیاء تجلی گاه دلدار است و بس

سینه سیناست، عالم نور حق طالع در اوست

هر که را بینم چو موسی محو دیدار است و بس

معنی قرآن بود مکتوم اندر با، بسم

[...]

صغیر اصفهانی

قبله ی عشاق طاق ابروی یار است و بس

مذهب این دلدادگان را عشق دلدار است و بس

هر کسی باشد بذوقی زنده و عشاق را

آنچه دارد زنده ذوق دیدن یار است و بس

خواهی ار دیدار او را دیدهٔ خودبین به بند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه