گنجور

 
صغیر اصفهانی

بزلفش در کشاکش با صبا و شانه خواهم شد

در این زنجیر از این کشمکش دیوانه خواهم شد

گل است و شمع و جانانه من و پروانه و بلبل

براه عشق‌ امشب همپر پروانه خواهم شد

من دیوانه را ناصح دهد پند و عجب دارم

پس از عمری جنون کی عاقل و فرزانه خواهم شد

حقیقت بایدم در این محیط و جویم آن گرچه

بدریا غرق بهر آن در یک دانه خواهم شد

سر و جان ببایدم و عین و دل بریزم جمله در پایش

چو با او آشنا گشتم ز خود بیگانه خواهم شد

تو سوی کعبه رو حاجی که من در دل سفر کردم

تو مات خانه شو من محو صاحبخانه خواهم شد

تو هر جا را که خواهی سجده گه کن من ز جان ساجد

به طاق ابروی محرابی جانانه خواهم شد

ز چشم خویش ساقی می‌دهد می میگساران را

خراب و مست‌ امشب من از این پیمانه خواهم شد

من اول روز دانستم صغیر از چشم فتانش

که در دام فسون افتاده و افسانه خواهم شد