گنجور

 
صغیر اصفهانی

با بت ساده نشستن که ثواتبست و مباح

خوش بود خاصه که گیری ز کفش ساغر راح

در ره عشق بتان کوش که صاحبنظران

جز در این راه ندیدند و نجستند فلاح

نه عجب گر در رحمت شده بر ما مفتوح

تا که از عشق بدست‌ام ده ما را مفتاح

کرد در دیر مغان منزل و بگرفت قرار

بعد عمری که دلم بود به عالم سیاح

همه را گر سر جنگ است بما با همه کس

ما بصلحیم و نکوشیم مگر در اصلاح

بیوفائی جهان بین که بشب شاهد تست

در کنار دگری خفته چو بینی بصباح

از جهان بکذر اگر مرد رهی کز مردان

درنیاورده کس این زال دنی را بنکاح

در جهان هیچ نیندوخت بجز مهر علی

چون صغیر آنکه درآمد به ره خیر و صلاح

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ادیب الممالک

بارها گفتمش این نکته بعجز و الحاح

گر همی جوئی قدر و شرف و فوز و فلاح

ابدا خوردن این وجه ترا نیست صلاح

این نه مال ملکستی که بود بر تو مباح

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه