من آنچه هست بعشق تو دادهام از دست
که منتهای مرادم تویی از آنچه که هست
به دوستی توام گر به پای دار برند
من آن نیم که بدارم ترا ز دامان دست
محبت تو نهام روز کرده جا به دلم
که من بروی تو عاشق شدم بروز الست
به شادمانی جاوید امیدوار شدم
دلم چو از همه ببرید و با غمت پیوست
کجا من از تو توانم برید رشته مهر
خدای تار وجود مرا بزلف تو بست
بمحفلی که تو باشی بباده حاجت نیست
که هر که چشم تو بیند خراب گردد و مست
صغیر گرد جهان گشت در پی دلدار
رسید بر سر کوی تو وزپای نشست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر عشق عمیق و وابستگی خود به معشوق را بیان میکند. او میگوید که همه چیزش را به عشق معشوقش داده و این عشق برای او مهمترین چیز است. حتی اگر به علت دوستیاش به پای او بیفتد، باز هم حاضر است عشقش را حفظ کند. شاعر به این نکته اشاره میکند که محبت او در دلش جا دارد و حتی در سختیها و جداییها نمیتواند رشته مهر و محبتش را از معشوق قطع کند. به علاوه، او معتقد است که حضور معشوق در هر محفلی کافی است و نیاز به چیز دیگری نیست. نهایتاً، شاعر در جستجوی دلدار به سر کوی او رسیده و از شیدایی و عشقش صحبت میکند.
هوش مصنوعی: من تمام آنچه که دارم را به عشق تو تقدیم کردهام و هدف نهایی من از تمامی این وجود، خود تو هستی.
هوش مصنوعی: اگر به دوستی تو مرا به دار ببرند، من کسی نیستم که تو را از دامن خود رها کنم.
هوش مصنوعی: دوست داشتن تو در دلم جایی برای خود باز کرده است؛ چون من در محبت تو به یاد گذشتهها و لحظههای شیرین افتادهام.
هوش مصنوعی: به شادی و خوشبختی ابدی امیدوار شدم، زمانی که دلم از همه چیز جدا شد و با غم تو ارتباط پیدا کرد.
هوش مصنوعی: کجا میتوانم از تو جدا شوم، در حالی که عشق خداوند هستی مرا به زلف تو گره زده است؟
هوش مصنوعی: در جایی که تو حضور داری، دیگر نیازی به می و نوشیدنی نیست، چرا که هر کسی که چشمش به چشمان تو بیفتد، سرمست و شیفته میشود.
هوش مصنوعی: پسر جوان در اطراف دنیا سفر کرد تا معشوقش را پیدا کند. وقتی به کوی تو رسید، از پای در افتاد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دلیل نصرت حق زخم نیزه عربست
از اوست هر چه به شرک اندر از بدی شغب است
رسیده ماه محرم به سال پانصد و شصت
به بارگاه وزیر خدایگان بنشست
که تا نظر کند اندر جمال طلعت او
که هیچ شه را مانند او وزیری هست
خجستهرای و همایونلقا و فرّخفال
[...]
کسی نرست ز دنیا مگر خدای پرست
در این زمانه هر آن کس که او به مرد برست
جهان بی خبر آن است و جای بی ادبان
سریر کفر بلند و سرای ایمان پست
رها مکن که جهان تاج بر سر تو نهد
[...]
رئیس دولت و دین ای اسیر دست اجل
شدی و رفت بهین حاصل جهان از دست
زمانه نی در مردی در کرم بشکست
سپهر نی دم شخصی دم هنر دربست
دلم حریق وفاتت چو کرد خاکستر
[...]
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمیباشد
خلیل من همه بتهای آزری بشکست
مجال خواب نمیباشدم ز دست خیال
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.