گنجور

 
صغیر اصفهانی

تنها ستمت بهر من ای ماه جبین است

یا با همه بی‌مهری و آئین تو این است

کوتاه نمود از همه جا دست خیالم

بالای بلندت که بلای دل و دین است

در ظلمت زلف تو دل خضر شود گم

از بسکه شکن در شکن و چین سرچین است

این زلف سیاه است بر آن روی چو خورشید

یا روز به شب کفر باسلام قرین است

تا آنکه مگر ره به دهان تو برد دل

عمریستکه چون خال لبت گوشه نشین است

از کوی خود ای دوست مرانم سوی جنت

بی روی توام کی سر فردوس برین است

یکذره مرا کار به خورشید فلک نیست

خورشید من اینست که بر روی زمین است

یکدم نرود عمر که بی غصه نشینم

تا رفته غم از دل غم دیگر به کمین است

خوش دار صغیر آنچه که پیش آیدت آخر

تا چند توان گفت چنانست و چنین است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

اندر دل من عشق تو چون نور یقین است

بر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگین است

در طبع من و همت من تا به قیامت

مهر تو چو جان است و وفای تو چو دین است

تو بازپسین یار منی و غم عشقت

[...]

جامی

آن کیست سواره که بلای دل و دین است

صد خانه برانداخته در خانه زین است

ماهی ست درخشنده چو بر پشت سمند است

سروی ست خرامنده چو بر روی زمین است

آشوب جهان است اگر اسپ سوار است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
اهلی شیرازی

حسنت نمک آمیز و لبت نیز چنین است

کان نمکی هر چه تو داری نمکین است

گر بحر بلا موج زند باک ندارم

بیمی اگرم هست از آن چین جبین است

تا روی زمین زیر کف پای تو به دید

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اهلی شیرازی
فضولی

شاها اثر دوستیست رونق دین است

خوش آنکه درین دوستی از اهل یقین است

هر کس که درت را ز غلامان کمین است

در انجمن اهل وفا صدر نشین است

مداحی تو کار فضولی حزین است

[...]

نظیری نیشابوری

خاری که به پای تو خلد باغ یقین است

سنگی که به راه تو فتد کعبه دین است

در عزم قوی باش که اندر ره دولت

مفتاح نجاتست به هر جا که کمین است

در خوش دلی آویز که با عمر تو ایام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه