گنجور

 
صغیر اصفهانی

جستم سراغ دل ز صبا زان خبر نداشت

گویا به طرهٔ تو صبا هم گذر نداشت

در سر هر آن هوا که مرا بود شد بدر

عشق تو بود کز سر من دست برنداشت

گر یک نظر فزون بتو ننموده دیده‌ام

این شد سبب که تاب نگاه دگر نداشت

گویند بوالبشر بفراق چنان گریست

گویا خبر ز روی تو زیبا پسر نداشت

دردش همین بس است که اهل نظر نبود

آنکو بر آفتاب جمالت نظر نداشت

ای عالم آفتاب مرا بود جلوه ها

وقتی که آسمان تو شمس و قمر نداشت

عمری تمام کار دلم بود عاشقی

عیبش مکن که غمزده دیگر هنر نداشت

اول اگر که تیشهٔ آخر زدی دگر

یک عمر کوه کن به جهان دردسر نداشت

در راه عشق خوف و خطرها بود صغیر

طی این ره آن نمود که خوب از خطر نداشت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حمیدالدین بلخی

یکدم نبد که چرخ مرا زیر و بر نداشت

جز رنج من زمانه مرادی دگر نداشت

بی سر شدم چو دایره در پای عشق او

کاین کار همچو دایره پایان و سر نداشت

خاقانی

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

ما بی‌خبر شدیم که دیدیم حسن او

او خود ز حال بی‌خبر ما خبر نداشت

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم

[...]

سیف فرغانی

در کوی عشق هرکه چومن سیم وزر نداشت

هرگز درخت عشرت او برگ وبر نداشت

بسیار حلقه بردر وصل بتان زدیم

دیدیم هم کلید به جز سیم وزر نداشت

گفتم بکوی حیله زمانی فرو شوم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیف فرغانی
فصیحی هروی

تب دوش از ملال تو از خود خبر نداشت

ظالم به خود گمان ستم این قدر نداشت

گفتم به دل بگیردت اندر بدن گرفت

آه نکرده کار وقوف اثر نداشت

حسنت هزار شعبده در عرضه داشت لیک

[...]

قدسی مشهدی

می دید رویت آینه و دیده برنداشت

خشنود شد دلم که ز مهرت خبر نداشت

برگ گلی نبرد صبا از چمن برون

کز درد، بلبلی ز پی‌اش ناله برنداشت

در حیرتم که دیده ازو برنداشتم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه