گنجور

 
صغیر اصفهانی

ایخوش آنعارف سالک که ز راه آگاهست

حاصل بندگیش دیدن روی شاه است

گرجهان بینی و بس فرق تو با حیوان چیست

چشم انسان همه بینای جمال الله است

سر کویت شده از خون شهیدان دریا

مگر ایجان جهان کوی تو قربانگاه است

خود که باشی تو که هر جامه بدوزم از وصف

پیش بالای تو چون آورم آن کوتاه است

ای که اندر پی آن چاه ذقن میگردی

واقف رفتن خود باش براهت چاه است

چه شود کامرواخواهی و خرم ما را

ای که بر ما هر چه تو را دلخواه است

آه اگر لطف توام بدرقه ره نشود

که گهر دارم و صد راه زنم در راه است

گر من از خود نیم آگاه صغیرا غم نیست

بندهٔ پیر مغانم که زمن آگاه است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

از پی هر طلب تو عوضی از شاه است

همچو عطسه که پیش یرحمک‌الله است

جامی

ای که جان و دل آگاه تو را همراه است

بی تو آگه نیم از خویش خدا آگاه است

مدت صحبت تو عمر گرانمایه ماست

آه ازین عمر گرانمایه که بس کوتاه است

غم تو از دل ما در همه دلها ره کرد

[...]

صائب تبریزی

بند و زندان گرامی گهران از جاه است

یوسف ما به عزیزی چو رسد در چاه است

راستان از سخن خویش نگردند به تیغ

شمع تا کشته شدن با همه کس همراه است

هر قدر جامه او بر قد سروست دراز

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
سلیم تهرانی

نارسایی به هنر در همه جا همراه است

جامهٔ سرو ز موزونی او کوتاه است

قسمتم نیست که از بند غم آزاد شوم

رفت صد قافله و یوسف من در چاه است

هر که برخاست ز شوق تو، دگر ننشیند

[...]

طغرای مشهدی

زلف با قامت او، تا به کمر همراه است

هر کجا روز بلند است، شبش کوتاه است

بی وصیت دلم از خود نرود شام فراق

این چراغی ست که از رفتن خود آگاه است

من دیوانه چه سان بگذرم از وادی عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه