گنجور

 
صفی علیشاه

دو چشم مست تو برشان یکدگر گوهند

که رهزن دل و دین از اشاره و نگهند

کمان کشیده بدل بستی ار که ره چه عجب

که ابروان تو هر یک حریف صد سپهند

مگیر خورده خدارا بعقل و دانش من

که ذکر زلف تو چون رفت این و آن تبهند

چو لعبتی تو نگارا که گلرخان جهان

به پیش روی اصیلت براستی شبهند

من از غمت نه ببیت‌الحزن نشستم و بس

چه یوسفان که ز عشق رخت اسیر چهند

به آن امید که گیرند دامن تو کف

نشسته بر سر راهت شهان چو خاک رهند

زجان سبوی خراباتیان کشند بدوش

ببوی وصل تو آنان که یار خانقهند

بغمزه تو سپردم روان و دل بلبت

بخون این دو گواهند و خویش بیگنهند

مکن ملامتم ار ره مقصدی نرسید

که دام راهروان آن دو طره سیهند

صفای عشق صفی از حریم میکده جو

که ساکنان درش نور بخش مهر و مهند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سراج قمری

هین در دهید باده که آنها که آگهند

حلقه بگوش این نمط و خاک این رهند

ضدند جان و تن، قدح باده دردهید

تا یک دم از مصاحبت خویش وارهند

رنگی زرنگ باده ندیدند خوبتر

[...]

سیف فرغانی

ای ماه اختران تو اندر زمین مهند

وی شاه چاکران تو در مملکت شهند

آن رهبران که سوی تو خوانند خلق را

گر عشق تو دلیل ندارند گمرهند

در روز زندگانی خویش آن بد اختران

[...]

شیخ بهایی

مستان که گام در حرم کبریا نهند

یک جام وصل را دو جهان در بها دهند

سنگی که سجده‌گاه نماز ریای ماست

ترسم که در ترازوی اعمال ما نهند

صفای اصفهانی

رندان راهرو که سه و سیصد و دهند

ابدال بی بدیل که پرورده شهند

همدست و هم حقیقت و همراز و همرهند

ایدل بهوش باش که ابدال آگهند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه