گنجور

 
صفایی جندقی

آسیابان جندق از پس شصت

ناوک مرگ را شد آماده

زین سپنجی سرا گذشت و گذاشت

همه اسباب را ز کف داده

تیر و طوق و تغاره و تبره

تخت و احرام و چرخ و سنباده

گر یکی فوت شد مگو تو زیاد

این بنا را خدای بنهاده

زندگی را از او بگیر و بگوی

آسیابش ز گردش افتاده

۱۲۹۷ق

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون همی شد بخانه آماده

دید مردی براه استاده

وطواط

این ز قصر بقا بیفتاده

عالمت شربت فنا داده

یک جهان مرد و زن بماتم تو

درد و غم را شدند آماده

بسته دل در غم تو و بی تو

[...]

قوامی رازی

آن امیر لطیف آزاده

محترم نفس و محتشم زاده

صدر نیکوخصال گردون قدر

بدر خورشید زاد آزاده

شکر گویان ز جود چون مستان

[...]

مجیرالدین بیلقانی

ای سرافراز مهتری که به دهر

کس ندیدست چون تو آزاده

دولت از بوستان فضل، ترا

هر زمان تحفه دگر داده

مادر بخت بهر خدمت تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه