گنجور

 
صفایی جندقی

چو خیرالنسا بیگم افشاند دست

سوی جدهٔ خویش خیرالنسا

ز قید علائق شد آزاد و رفت

ز دار فنا سوی ملک بقا

ز دنیای دون رخت بیرون کشید

به خلد برین رفت و بگرفت جا

طلب کرد سال رحیل از رهی

یکیش از مقیمان بزم عزا

سروشی سرودم که بسرای از او

صفایی صفا یافت دارالصفا

۱۲۶۶ق

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فرخی سیستانی

نیگلون پرده برکشید هوا

باغ بنوشت مفرش دیبا

آبدان گشت نیلگون رخسار

و آسمان گشت سیمگون سیما

چون بلور شکسته، بسته شود

[...]

مسعود سعد سلمان

دوش در روی گنبد خضرا

مانده بود این دو چشم من عمدا

لون انفاس داشت پشت زمین

رنگ زنگار داشت روی هوا

کلبه ای بود پر ز در یتیم

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
ابوالفرج رونی

بادبان برکشید باد صبا

معتدل گشت باز طبع هوا

خاک دیبا شدست پر صورت

جانور گشته صورت دیبا

شاخ چون کرم پیله گوهر خویش

[...]

سوزنی سمرقندی

نور دین نور عین مهر و وفا

آفریده شده ز لطف خدا

هر که از مهر و از وفا زاید

زو نیاید بعمر جور و جفا

نور دین را هر آینه نکند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه