گنجور

 
صفایی جندقی

گدای کوی تو کی خواست پادشایی را

که پادشایی خود یافت این گدایی را

تو با رقیب و فلک از من انتقام کشید

هزار مایه زیان بود بینوایی را

ز خضر صد رهم ایام عمر افزون است

اگر زعمر شمارم شب جدایی را

نشد به بخت من، آموخت اخترم گویی

ز سخت رویی او رسم سست رایی را

ز خویش رسته و بیگانه گشتم از همه کس

که با تو طرح کنم طرز آشنایی را

به قید زلف تو دل نیز یاد ما نکند

برتو خواند مگر درس بی وفایی را

به پاک بازی من بین که چشم پوشیدم

به یک نگاه تو سی ساله پارسایی را

برآ ز پرده و بیرون بیار تا نکند

ملامت دگران واعظ ریایی را

میان غنچه و نوشین دهانت این یک فرق

بس است کو نتواند سخن سرایی را

ز زخم تیغ تو بر سینه تا قیامت ماند

به دوش منت بسیار مومیایی را

چنان پر است به سودای عشق کز تنگی

به جان و دل نبود جای غم صفایی را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

تفاوتی نکند قدر پادشایی را

که التفات کند کمترین گدایی را

به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد

که در به روی ببندند آشنایی را

مگر حلال نباشد که بندگان ملوک

[...]

حکیم نزاری

اگر تو تازه کنی با من آشنایی را

بر افکنی ز جهان رسم بی وفایی را

ز راه مرحمت آن دم که از وفا گویی

بسوز همچو دلم برقع جدایی را

اگر چراغ نباشد شبِ وصال چه غم

[...]

امیرخسرو دهلوی

شناخت آنکه غم و محنت جدایی را

بمیرد و نبرد سلک آشنایی را

به اختیار نگردد کس از عزیزان دور

ولی چه چاره کنم فرقت قضایی را

مکن به شمع مه و مهر نسبت رخ دوست

[...]

اهلی شیرازی

به شکر حق که کند شکر حق ستایی را

کسی چه شکر کند نعمت خدایی را

چه کبریاست ندانم ز ملک تا ملکوت

چه فسحت است و فضا ملک کبریایی را

کمال حکمت او میکند بنات نبات

[...]

صائب تبریزی

به کوی عشق مبر زاهد ریایی را

مکن به شهر بدآموز، روستایی را

جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند

نچیده اند گل باغ آشنایی را

ز زلف ماتمیان ناخنی چه بگشاید؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه