گنجور

 
اهلی شیرازی

به شکر حق که کند شکر حق ستایی را

کسی چه شکر کند نعمت خدایی را

چه کبریاست ندانم ز ملک تا ملکوت

چه فسحت است و فضا ملک کبریایی را

کمال حکمت او میکند بنات نبات

در امهات زمین نطفه سمایی را

برای روشنی خانه دل از دیده

نهد براه نظر چشم روشنایی را

خطی کشیده بناگوش گلرخان از مشک

که گو شمال دهد نافه ختایی را

دهد به گوش چو گل شیوه سخن چینی

به مرغ ناطقه بخشد سخن سرایی را

ز باغ عارض خوبان بصید دل هرسو

نهد ز سنبل مو دام دلربایی را

به دلگشایی بلبل برآورد از خاک

گلی که آب دهد باغ دلگشایی را

به شهد حکمت او از پی شفاءالناس

طبیب نحل برد مرهم شفایی را

فتیله مه نو را چراغ بدر کند

به شمع مهر دهد نور مه فزایی را

به ذره چهره کاهی دهد ز پرتو مهر

به آفتاب دهد مهر کهربایی را

کسی که بر در او دولت گدایی یافت

کجا بشاهی عالم دهد گدایی را

بملک هر دو جهان غیر او ندارد راه

که غیر ازو نسزد ملک پادشایی را

بزرگوار خدایا به مبتلایان ده

که جز تو نیست دوا مبتلایی را

طبیب اگر بدهد داروی شفا بخشی

شفا تو دهی داروی شفایی را

تن شکسته اگر مومیایی اش سودست

به دل شکسته چکارست مومیایی را

به پیش تیر قضای تو چاره جان سپرست

سپر چکار کند ناوک قضایی را

دلا ز چون و چرا دم مزن درین مشهد

که راه نیست در او چونی و چرایی را

سجود قبله جان کن بدوست روی آور

چه رو بخاک نهی سجده ریایی را

ترا بقدر قدم کعبه سر فراز کند

چه عذر لنگ بیاری شکسته پایی را

صفای کعه چه خواهی دلت چه دریابد

نخست از آینه بزدای بی صفایی را

براه کعبه جان سر به جای پای بنه

رو مدار ز پا عذر ناروایی را

به بین عزیزی تقوی که نفس خویش بزر

فروخت یوسف و نفروخت پارسایی را

ز نفس بد نشوی مطمین که در خوابست

که اژدها نکند ترک اژدهایی را

مرو بخواب که دزدان چه کاروان گیرند

دگر بخواب نبیند کسی رهایی را

مگیر انس چو وحشی بخویش و بیگانه

بهیچکس مگشا چشم آشنایی را

نهفته میر درین دار ملک و چون منصور

به دار جلوه مده نقش خودنمایی را

ز مرگ غم نخورد هرکه ترک خویش کند

که مرگ عید بود عاشق فدایی را

ز ما و من بگذر زانکه قدسیان گویند

که خاکیان بچه دعوی کنند مایی را

ز فقر هر که غنی شد ز غیر مستغنی است

چه احتیاج به غیر است کیمیایی را

برای دام گدایی گرفتم ای عباس

هزار رخنه کنی این کهن قبایی را

ز حرص سیر نگردی اگر بدام آری

بجای مرغ هوا ذره هوایی را

تو در سرای جهان چون نکرده یی کاری

چه مزد میطلبی نقد آن سرایی را

گل جوانیت از یاد برده چون بلبل

خزان پیری، و امید بی نوایی را

تو مرده دل که شوی زنده از دم نایی

عجب که صور نخوانی صفیر نایی را

مخور شراب که پوشد غمت نه دفع کند

بخور صیقل می زنگ غم زدایی را

مکن بآب بقا تکیه هم که باد فنا

سرشته است در او گرد بی بقایی را

هزار سال وفا عمر نوح اگرچه نمود

نمود عاقبت الامر بی وفایی را

تو هم ز شعر مزن لاف اهلی و بشناس

کمال انوری و سعدی و سنایی را

اگرچه گوهر مخزن باسم و تاریخ است

که میخرد بجوی این در بهایی را

بزرگوار خدایا ز لطف خود بر ما

مگیر هرزه درایی و هرزه رایی را

اگرچه خدمت ما نیست در خور رحمت

ز ما دریغ مکن رحمت عطایی را