گنجور

 
صفایی جندقی

شب و روز از غمت در باغ و زندان

در افغانم در افغانم در افغان

کجا بی باغ رویت دل گشاید

ز بستانم ز بستانم ز بستان

بیا و ز دیده بنگر سیل خونین

به دامانم به دامانم به دامان

برون شد نعمت قرب تو از دست

به کفرانم به کفرانم به کفران

چه دولت ها کم از کف زایل آمد

به طغیانم به طغیانم به طغیان

گدازد این سفر هم جان و هم جسم

به هجرانم به هجرانم به هجران

اگر کردی خبر دل خواهدت سوخت

به حرمانم به حرمانم به حرمان

چسان دل آب ناید ز آتش هجر

نه سندانم نه سندانم نه سندان

دریغا کز نظر خوارم فکندند

عزیزانم عزیزانم عزیزان

پریشان نامه ام برخوان صفایی

به جانانم به جانانم به جانان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

چه چیزست آن رونده تیرک خرد؟

چه چیزست آن پلالک تیغ بران؟

یکی اندر دهان حق زبانست

یکی اندر دهان مرگ دندان

دقیقی

ملک آن یادگار آل دارا

ملک آن قطب دور آل سامان

اگر بیند بگاه کینش ابلیس

ز بیم تیغ او بپذیرد ایمان

بپای لشکرش ناهید و هرمز

[...]

عنصری

بدان گردیست آن سیمین زنخدان

بدان خمیدگی زلفین جانان

یکی گوئی که از کافور گوییست

یک گوئی که هست از مشگ چوگان

چه چیزست آن خط مشکین و آن لب

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

ز من معزول شد سلطان شیطان

ندارم نیز شیطان را به سلطان

سرم زیرش ندارم، مر مرا چه

اگر بر برد شیطان سر به سرطان؟

همی دانم که گر فربه شود سگ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه