گنجور

 
صفایی جندقی

سرشک دیده اگر رشک آب جو نکنم

به خاک پای تو تحصیل آبرو نکنم

نشان خاک درت بر جبین من پیداست

به آب چشمش اگر پاک شست و شو نکنم

مرا به وادی عشق تو نیست یک سر خار

که هر دقیقه به دل صد رهش فرو نکنم

اگر به هجر نباشد مرا امید وصال

خدا گواست که جز مردن آرزو نکنم

مرا رضای تو باید به سهو اگر کاری

خلاف رای تو کردم دگر بگو نکنم

خبر ز راز من ای خامه می بری به رقیب

گناه من که دگر با توگفتگونکنم

به عشق دوست مرا از قدیم الفت هاست

به حکم عقل نوآموز ترک او نکنم

کجا بر آن سر زلف دو تا زنم دستی

اگر به پای تو بالای خود و تو نکنم

هزار چاک به دامان تقویم نگری

اگر به تار ریا دم به دم رفو نکنم

درست نیست صفایی مرا به کیش وفا

هر آن نماز که با خون دل وضو نکنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

به هیچ مسجد و محراب بی تو رو نکنم

که پیش ابروی تو سجده آرزونکنم

چو گویمت که مکن وعده وصال دروغ

به یک دروغ دلم شاد کن بگو نکنم

چو باز کردن خوی از تو مشکل است آن به

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه