گنجور

 
صفایی جندقی

تن از تیمار عشقم مانده بیمار

توچندی بایدم پایی پرستار

پی پرسش به سر وقتم شتابی

اگر گردی ز احوالم خبر دار

بیا بنگر که چون این زار مهجور

به بستر خفته با یک عالم آزار

ز شیرین شربت آن لعل نوشین

ز بس نوشیدم آمد طبع من حار

ز عناب و سپستان تو باید

به تبریدم دوایی برد درکار

مگر زان لب شفا جویم وگویی

نخواهم برد جان زین تاب و تیمار

دل آنجا با وصالت رفته از دست

تن اینجا در فراقت مانده از کار

دل آنجا با خم زلفت هم آغوش

من اینجا با غم هجرت گرفتار

دلم واپس ده ار خونم نریزی

صفایی را از این سودا برون آر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
دقیقی

من اینجا دیر ماندم خوار گشتم

عزیز از ماندن دایم شود خوار

چو آب اندر شَمَر بسیار ماند

زُهومت گیرد از آرام بسیار

عنصری

منقش عالمی فردوس کردار

نه فرخار و همه پر نقش فرخار

هواش از طلعت ماهان پر از نور

زمینش از بوسۀ شاهان پر آثار

بتانی اندر و کز خط خوبان

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

مرا با عاشقی خوش بود هموار

کنون خوشتر، که در خور یافتم یار

کنون خوشتر، که ناگاهان برآورد

مه دو هفته من سر ز کهسار

کنون خوشتر، که با او بوده ام دی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

نبینی بر درخت این جهان بار

مگر هشیار مرد، ای مرد هشیار

درخت این جهان را سوی دانا

خردمند است بار و بی‌خرد خار

نهان اندر بدان نیکان چنانند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه