در گلستان رخ ار گشاید بار
گلبن اید خجل ز روی هزار
خاک بیزد صبا به فرق چمن
چون کشدپرده ماهم از رخسار
تا شد از چشم و لب نهان و پدید
روز و شب باده بخش و باده گمار
تا ز رخسار و خط بهم پیوست
انگبین با کبست وگل با خار
زان لب و چشم دیده ها خون ریز
زان خط و چهر سینه ها افگار
لب و زلفش بتی است در زنجیر
رخ و خطش مهی است در زنجار
گر بدین سان بود کشاکش حسن
جان بدر ناورد یکی ز هزار
وگر این است موج قلزم عشق
عجب ار کشتی ای رسد به کنار
دل صفایی دگر به کف ناید
برد او را نبودمی انکار
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد. شاعر با استفاده از نمادهای طبیعی، احساسی عمیق از عشق و شوق را به تصویر میکشد. او در مورد اثرات زیبایی معشوق بر دل و جان خود صحبت میکند و به تضادهای زیبایی و غم، و تجربههای عاشقانه اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق و زیبایی باعث شادی و آرامش در دل میشود و نمیتوان آن را انکار کرد.
هوش مصنوعی: اگر در باغ گل، چهرهاش باز شود، گلهای خوشبو از روی هزار گل خجالت میکشند.
هوش مصنوعی: نسیم صبحگاهی به زمین میوزد و گرد و غبار را بر سر چمن میپاشد، همانطور که پردهی ماه از روی چهرهاش کنار میرود.
هوش مصنوعی: با دور شدن از چشمان و لبهای او، روز و شب به جریان افتاد و شرابنوشان مشغول به کار شدند.
هوش مصنوعی: زمانی که زیبایی و نقوش چهره به هم آمیخته شدند، شهد و عسل با رنگینکمانی از گلها و خارها ترکیب شدند.
هوش مصنوعی: از آن لب و چشم، اشکها همچون خون میریزد و به خاطر آن خط و چهره، سینهها به شدت دچار درد و غم میشوند.
هوش مصنوعی: لب و زلف او مانند بت زیبایی است که در زنجیر نگهداری میشود، و چهره و خطوط صورتش همچون ماهی است که در قید و بند قرار دارد.
هوش مصنوعی: اگر زیبایی جان را به این ترتیب دچار زحمت کند، پس در نبردی که میان هزاران نفر وجود دارد، یکی از آنها فرار خواهد کرد.
هوش مصنوعی: اگر اینطور باشد که دریاچه عشق اینقدر طوفانی است، شگفتی ندارد اگر یک کشتی به ساحل نرسد.
هوش مصنوعی: دیگر نمیتوانم دل را به راحتی پاک و پاکیزه نگهدارم، زیرا این حالت برای من ناپدید شده است و نمیتوانم آن را انکار کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بر رُخَش زلف عاشق است چو من
لاجرم همچو منش نیست قرار
من و زلفین او نگونساریم
او چرا بر گل است و من بر خار؟
همچو چشمم توانگر است لبم
[...]
زان مرکّب که کالبد از نور
لیکن او را روان و جان ازنار
زان ستاره که مغربش دهنست
مشرق او را همیشه بر رخسار
بارگی خواست شاد بهر شکار
بر نشست و بشد بدیدن شار
ای دل نا شکیب مژده بیار
کامد آن شمسه بتان تتار
آمد آن سرو جلوه کرده به ناز
آمد آن گلبن خمیده ز بار
آمد آن بلبل چمیده به باغ
[...]
هست ایام عید و فصل بهار
جشن جمشید و گردش گلزار
ای نگار بدیع وقت صبوح
زود برخیز و راح روح بیار
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.