هر زمان دل را هوای کوی جانان بر سر است
ذوق جانبازی است دل را تا مرا جان در بر است
کوه را خون جگر شد آب در راه فنا
شاهد این رمز، اندوه دل و چشم تر است
ای جمالت جنت و سرو قدت طوبای او
وی زنخدان تو زمزم، ای دهانت کوثر است
گر از آن مژگان آن رخساره می خواهی مراد
نقد جانی هست اینک سنجر است و خنجر است
عقبهٔ هستی چو طی خواهی کنی میخانه رو
تا به ملک نیستی یک ساغر می رهبر است
عشقبازی گر نه آیین مسلمانی بود
اندرین بتخانه پس اول سعیدا کافر است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلدادگی به معشوق است. شاعر در آن احساسات عمیق خود را نسبت به محبوب توصیف میکند و بیان میکند که عشق چقدر میتواند شورانگیز و دشوار باشد. او به ویژگیهای زیبایی معشوق اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه این عشق میتواند به عرصهای از جان بخشی و فداکاری منجر شود. همچنین، شاعر میگوید که در این مسیر عشق، ممکن است به شراب و میخانه پناه ببریم و به این نتیجه میرسد که اگر عشق و عاشقورزی خارج از آیین دین باشد، با این حال در دلتنگی و زیبایی آن نمیتوان انکار کرد.
هوش مصنوعی: هر زمانی که به یاد معشوق میافتم، شوق دلیری و فداکاری در وجودم موج میزند، زیرا تا زمانی که جانم در بدنم است، عشق و محبت را احساس میکنم.
هوش مصنوعی: کوه غم و اندوه را با خون دلش سیراب کرده و آب آن به خاطر نابودی در راه فنا است. این وضعیت، نشانهای از درد و اشک در دل و چشمان انسانهاست.
هوش مصنوعی: ای زیبایی تو بهشتی است و قامت تو مانند درخت طوبی است. و برآمدگی صورتت مانند آب زمزم است، ای دهان تو که بهار رحمت است.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از آن مژگان و چهره زیبا بهرهمند شوی، بایستی بدانی که زندگی حقیقی و ارزشمند به مانند سکهای است که در دست تو قرار دارد و اینک ابزارهایی چون سنجر و خنجر برای دستیابی به آن وجود دارد.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی که راهی به عمق وجود بیابی، به میخانه برو و از شراب بنوش. در اینجا، جرعهای از می تو را به دنیای عدم و نیستی رهبری میکند.
هوش مصنوعی: اگر عشق و محبت در این معبد (بتخانه) بر اساس اصول دین و ایمان نباشد، پس اول کسی که به عشق ورزی میپردازد، کافر است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عنبر است آن حلقه گشته زلف او یا چنبر است
چنبر است آری ولیکن چنبر اندر عنبر است
اصل او از زنگ و بر یک اصل او سیصد شکن
هر شکنجی را که بینی ز اصل او سیصد سر است
هر سری را باز سیصد بند گوناگون چنانک
[...]
شهریارا خرمی کن کاول شهریور است
با دلارامی که با هر شادئی اندر خور است
جان و دل را مونس است و با گل و با نرگس است
نوبهار مجلس است و آفتاب لشگر است
این جهان همچون صدف گشت و تو او را گوهری
[...]
ای جوانبختی که تخت بختت از کیوان براست
در فلک فرمانبر رأی تو سعد اکبر است
بر بداندیشان تو بهرام کینه گستر است
مجلس بزم ترا خورشید رخشان ساغر است
چون قدح گیری بمجلس زهره چون رامشگر است
[...]
ذرهای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است
هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است
کافری شادی است و آن شادی نه از اندوه تو
نی که کار او ز اندوه و ز شادی برتر است
آن کزو غافل بود دیوانهای نامحرم است
[...]
کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است
هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است
تا ز هر بادی به جنبی ، پا به دامن کش چو کوه
کادمی مشتی غبار و عمر باد صرصر است
شکرگو ، ار فقر نفست را کشد ، زیرا خلیل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.