گنجور

 
سعیدا

باز حرف از ناز خوبان می زنم

طعنه ها بر کفر و ایمان می زنم

همچو زلف از مصحف روی بتان

بعد از این فال پریشان می زنم

می کنم جان را بر آن لب پیشکش

سنگ بر لعل بدخشان می زنم

نیستم آنگاره لیک انگاره را

تا شوم هموار، سوهان می زنم

گر در و دیوار از دستم شکست

بعد از این سر در بیابان می زنم

شیشه ام چون ابر گر پر می شود

خیمه در صحن گلستان می زنم

کشور جانان سعیدا رو نمود

پشت پا بر عالم جان می زنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حسینی

من که حلقه بر در جان میزنم

رب هب لی چون سلیمان میزنم

رضی‌الدین آرتیمانی

چون دم از سودای جانان میزنم

آتش اندر آب حیوان میزنم

شور لیلی طاقتم را طاق کرد

همچو مجنون بر بیابان میزنم

جرعهٔ دردی بصد خون جگر

[...]

عرفی

باز گلبانگ پریشان می‌زنم

آتشی در عندلیبان می‌زنم

حجله گل بهر من بستند و من

سر به دیوار گلستان می‌زنم

در بن هر خار خنجر می‌خورم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه