گنجور

 
سعیدا

بنمای رو که والهٔ آن روی چون گلم

قربان شوم تو را چه کنم بی تحملم

یک ساغر شراب میسر اگر شود

در بزم روزگار ز اهل تجملم

دزدیده هم نکرده فلک سوی من نظر

در روزگار، سرمهٔ چشم تغافلم

در هر ظهور عشق ظهوری دگر کند

در شهر و کوچه ها سگ و در باغ بلبلم

تا مرغ دل ز دانهٔ خالش طمع برید

نی در شکنج زلف نه در قید کاکلم

از جا به هیچ باب سعیدا نرفته ام

چون خانه زاد صبر و مرید توکلم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خواجوی کرمانی

من بار هجر می کشم و ناقه محملم

برگیر ساربان نفسی باری از دلم

طوفان آب دیده گر از این صفت رود

زین پس مگر سفینه رساند به منزلم

با درد خود مرا بگذارید و بگذرید

[...]

جهان ملک خاتون

تا کی زنی ز تیغ جفا نیش بر دلم

تا من مگر ز مهر و وفای تو بگسلم

جان و جهان فدای غمش کرده ام ولی

جز آه و ناله نیست ز دلدار حاصلم

گر دوست غافلست ز احوال زار من

[...]

اسیری لاهیجی

روشن ز ماه روی تو شد منزل دلم

وز زلف سرکشت همه سوداست حاصلم

گشتم غریق بحر غم و در تعجبم

گر لطف بیکران نکشیدی بساحلم

فکر دقیق من بمیان تو ره نبرد

[...]

فضولی

دایم تویی مقابل آیینه دلم

تو در دلی ولی ز تو من سخت غافلم

قطع نظر ز دیدن روی تو چون کنم

چون هست روی تو همه دم در مقابلم

گر مایلم بغیر تو آن هم ز شوق تست

[...]

عرفی

نالنده ام ز درد مگر بلبلم

جوشنده ام به حسن مگر شبنم گلم

گر نه قیامتم ز چه لبریز فتنه ام

ور نه ندامتم ز چه عین ناملم

دل موج خیز درد و جبین صاف از گره

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه