گنجور

 
سعیدا

چه غم آن مهر پیکر از چنان و از چنین دارد

که در زیر نگینش آسمانی با زمین دارد

نمی خواهم گهر زان بحر اگر بر روی آب آید

که هر دم از تنک ظرفیش چینی بر جبین دارد

مرا از خاک سر برداشتن زان خوش نمی آید

که هر چیزی که بالا می رود رو بر زمین دارد

هر آن کاو با تو بد گوید از او امید نیکی کن

که هر جا نیش زنبوری است با خود انگبین دارد

دلم از باغبان دهر منت برنمی تابد

که صد خرمن گل حسرت از آن رو دست چین دارد

زمین از دست چرخ بی مروت داغ ها گشته

که بحر اخضر افلاک موج آتشین دارد

سعیدا در خیال آن کمر چون موی می پیچد

ندارد گرچه تاب و طاقتی فکر متین دارد