گنجور

غزل شمارهٔ ۶۸۱۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی

که برآرم به فراغت ز ته دل نفسی

سطحیان غور معانی نتوانند نمود

رزق موج است ز دریای گهر خار و خسی

دل افسرده نگردد به نصیحت بیدار

راه خوابیده نخیزد به صدای جرسی

زود هموار ز جمعیت منزل گردد

هست در راه اگر قافله را پیش و پسی

شد دل روشن ما از سخن پوچ سیاه

چه کند آینه در دست پریشان نفسی؟

گوشه گیری که بود شاد به صیادی خلق

عنکبوتی است که نازد به شکار مگسی

دور گردان تو دارند مرا داغ و کباب

من چه می کردم اگر ره به تو می برد کسی

هست در دست قضا بست و گشاد در عیش

گره از جبهه به ناخن نگشوده است کسی

بیکسان راست خدا حافظ از آفات زمان

دزد کمتر بود آنجا که نباشد عسسی

صائب از خواهش بیجا دل من گشت سیاه

وقت آن خوش که ندارد ز جهان ملتمسی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify