گنجور

 
صائب تبریزی
 

دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بسته

کنج قفس بهشت است، بر مرغ پرشکسته

آن را که هست شرمی خون خوردن است کارش

جز دل غذا ندارد شهباز چشم بسته

مشکل ز پا نشیند تا دامن قیامت

آن را که از ره عشق خاری به پا نشسته

از حرف سخت باشند فارغ گشاده رویان

از زخم سنگ باشد ایمن در نبسته

مژگان من نشد خشک تا شد جدا ز رویت

گوهر نمی شود بند در رشته گسسته

تا ممکن است زنهار لب را به خنده مگشا

کز راه هرزه خندی است پرخون دهان پسته

حسنت به زلف پرچین تسخیر ملک دل کرد

فتح چنین که کرده است با لشکر شکسته؟

دست سبوی می را از دست چون گذاریم؟

از بحر غم برآورد ما را به دست بسته

این آن غزل که صائب آخوند محتشم گفت

دل بردن به این رنگ کاری است دست بسته

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مهدی در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۵۴ نوشته:

احسنت عالی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.