گنجور

 
صائب تبریزی
 

دل را به آتش نفس گرم آب کن

ای غافل از خزان گل خود را گلاب کن

چون شعله خوش برآی به دلهای خونچکان

نقل و شراب خویش ز اشک کباب کن

از عمر هر نفس که به افسوس بگذرد

صبح امید خویش همان را حساب کن

ویرانه را چه فرش به از نور آفتاب؟

تعمیر دل به ساغر چون آفتاب کن

در شیشه کرده است ترا آسمان چو دیو

این شیشه خانه را به دم گرم آب کن

بر خاطر لطیف بزرگان مشو گران

لنگر درین محیط به قدر حباب کن

تنهائیت مباد به عصیان کند دلیر

از خود فزون ز مردم دیگر حجاب کن

شمع از برای سوختن و راه رفتن است

دل را نداده اند که بالین خراب کن

عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار

تا ممکن است توبه ز می در شباب کن

این رنگهای عاریتی نیست پایدار

موی سفید را ز دل خود خضاب کن

پیش فلک شکایت شبهای خود مبر

صبح از بیاض گردن او انتخاب کن

بی ابر مشکل است تماشای آفتاب

صائب نظاره رخ او در نقاب کن

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.