گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۱۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چگونه درد خود از مردمان نهان دارم

که از شکستگی رنگ ترجمان دارم

نمانده است مرا در بساط جز آهی

هزار دشمن و یک تیر در کمان دارم

سراب را ز جگر تشنگان بادیه نیست

خجالتی که من از روی میهمان دارم

به مرگ قطع امید از خدنگ او نکنم

هنوز صبح امیدی ز استخوان دارم

گناهکار ندارد ز آیه رحمت

توقعی که من از خط دلستان دارم

سر نیاز مرا پایمال ناز مکن

که حق سجده بر آن خاک آستان دارم

اگر به دامن یوسف نمی رسد دستم

به این خوشم که سر راه کاروان دارم

درین بهار که دادم به دست عقل عنان

هزار سلسله دیوانگی زیان دارم

شکفتگی طلبم صائب از دل پر شور

ز شوره زار تمنای زعفران دارم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور