گنجور

 
صائب

زند پهلو به گردون کوه عصیانی که من دارم

به صد دریا نگردد پاک, دامانی که من دارم

ز وحشت سایه بر گِرد من مجنون نمی‌گردد

ندارد کعبه گرد خود بیابانی که من دارم

تماشای بهشت از خلوتم بیرون نمی‌آرد

به است از جنت دربسته زندانی که من دارم

ز سهمش پنجهٔ شیران چو برگ بید می‌لرزد

درون سینه از تیرش نیستانی که من دارم

ز اکسیر قناعت می‌شمارم نعمت الوان

اگر رنگین به خون گردد لب نانی که من دارم

توکل می‌دهد سامان کار من به آسانی

ندارد هیچ رهرو میرسامانی که من دارم

ز مد عمر جاویدان ندارد کوتهی صائب

ز دست و تیغ او زخم نمایانی که من دارم

 
 
وحشی بافقی

از آن تر شد به خون دیده دامانی که من دارم

که با تردامنان یار است جانانی که من دارم

اگر با من چنین ماند پریشان اختلاط من

ازین بدتر شود حال پریشانی که من دارم

ز مردم گرچه می‌پوشم خراش سینهٔ خود را

[...]

صائب

ز اکسیر قناعت می‌شمارم نعمت الوان

اگر رنگین به خون گردد لب نانی که من دارم

اسیر شهرستانی

نمی گنجد به محشر فوج عصیانی که من دارم

اجل شرمندگیها دارد از جانی که من دارم

نگهدارد خدا از چشم بد از چشم خوبش هم

کماندار آفتی برگشته مژگانی که من دارم

مرا درد تو می سازد به آیینی که می باید

[...]

بیدل دهلوی

مپرسید از معاش خنده عنوانی‌ که من دارم

از آبی ناشتاتر می‌شود نانی‌ که من دارم

دو روزم باید از ابرام هستی آب‌ گردیدن

بجز ننگ فضولی نیست مهمانی‌ که من دارم

دل آواره با هیچ الفتی راضی نمی‌گردد

[...]

واقف لاهوری

برد سرمایه ابر از چشم گریانی که من دارم

که را بر لاله و گل هست احسانی که من دارم

تبسم می‌کند چون صبح و می‌گوید به زیر لب

که شور افتد به عالم از نمکدانی که من دارم

مرا در عشق بازی همچون گل زان خنده می‌آید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه