گنجور

 
صائب تبریزی
 

پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدم

بحمدالله نمردم تا ترا بر مدعا دیدم

به خواب ناز هم آیینه را از دست نگذاری

اگر گویم که از نادیدن رویت چها دیدیم

دو عالم طاق نسیان شد مرا در دیده بینش

از آن روزی که من طاق دو ابروی ترا دیدم

نگه در دیده خورشید تابان آب می سازد

گل رویی که من در پرده شرم و حیا دیدم

تلاش صحبت خار ملامت بود منظورم

اگر در شاهراه عشق گاهی پیش پا دیدم

یکی گردید وصل و هجر و قرب و بعد در چشمم

ز بس از ابتدای کارها در انتها دیدم

زهی دولت اگر صائب به گرد خاطرش گردد

ستمهایی که من زان دشمن مهر و وفا دیدم