گنجور

 
صائب تبریزی
 

زبان تا بود گویا، تیغ می بارید بر فرقم

جهان دارالامان شد تا زبان در کام دزدیدم

مکش سر از ملامت گر سرافرازی طمع داری

که من چون شعله آتش ز زخم خار بالیدم

ازین سنگین دلان صائب چرا چون تیرنگریزم

که پر خون شد دهانم از همان دستی که بوسیدم

به خون آغشته نعمتهای الوان جهان دیدم

زبان خویش چون خورشید بر دیوار مالیدم

مرا بیزار کرد از اهل دولت، دیدن در بان

به یک دیدن زصد نادیدنی آزاد گردیدم

به من هر چون خضر دادند عمر جاودان، اما

گره شد رشته عمرم ز بس برخویش پیچیدم

نشد روز قیامت هیچ کاری دستگیر من

بجز دستی که بر یکدیگر از افسوس مالیدم