گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۹۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هرکه بیند به چشم بیمارش

می شود درزمان پرستارش

توبه را می کند خراباتی

لب میگون و چشم خمارش

زندگانی به خضر بخشیده است

آب حیوان ز شرم گفتارش

صبح عیدست در دل شب قدر

درشبستان زلف، رخسارش

مغز دراستخوان شود شیرین

چون بخندد لب شکر بارش

سنگ برسینه می زند از کوه

کبک درروزگار رفتارش

صلح داده است آب و آتش را

آتش آبدار رخسارش

تاب نگذاشتند در دلها

خط مشکین و زلف طرارش

خون به دلهای عاشقان کردن

می چکد چون عرق ز رخسارش

خار دیوار می شود مژه اش

هرکه آید به سیر گلزارش

در ترازو به جای سنگ نهد

یوسف مصر را خریدارش

لرزش زلف یار بیجا نیست

شیشه صد دل است دربارش

قامت اوست سر خط صائب

چون نگردد بلند گفتارش ؟



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.