گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۰۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پوچ شد از دعوی بیهوده مغز خود فروش

آب را کف می کند دیگی که ننشیند ز جوش

می کنند از سود، مردم خرج و ازبی حاصلی

می کند از مایه خود خرج دایم خود فروش

از هزار آهو یکی راناف مشکین داده اند

صوفی صافی نگردد هرکه شد پشمینه پوش

هرچه می گویند بامن ناصحان شایسته ام

بی تأمل پنبه غفلت بر آوردیم ز گوش

می کند مستی گوارا تلخی ایام را

وای برآن کس که می آید درین محفل به هوش

می زند حرفی برای خویش واعظ، می بکش

نیست پشمی در کلاه محتسب، ساغر بنوش

خرقه آلوده ما را بهای می گرفت

نیست در اندک پذیری کس چو پیر میفروش

عاشقان رااز گرستن دل نمی گردد خنک

چشمه خورشید را شبنم نیندازد ز جوش

نیست گر پیوسته با هم تاوپود حسن و عشق

چون شود پروانه ساکن؟ شمع چون گردد خموش

دست بردل می نهم چون شوق غالب می شود

می کنم با خاک آتش را زبی آبی خموش

گرچه ازنطق است صائب جوهر تیغ زبان

درنظر دارد شکوه تیغ، لبهای خموش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مهناز ، س نوشته:

صائب قافیه ها را به تکرار می آورد ، که در غزل معمول نیست

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.