گنجور

 
صائب تبریزی

سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا

صحبت شیر و شکر، شیشه و سنگ است اینجا

حاصل دلشکنی غیر پشیمانی نیست

مومیایی، عرق خجلت سنگ است اینجا

چه کند کوچه و بازار به دیوانه ما؟

دامن دشت جنون سینه تنگ است اینجا

عشق در هر چه زند دست به جز دامن یار

گرچه تسبیح بود، قید فرنگ است اینجا

خشم خونخوار تو از لطف رباینده ترست

چشم آهو خجل از داغ پلنگ است اینجا

حسن مستور به عاشق نتواند پرداخت

عکس طوطی به دل آینه زنگ است اینجا

قدر اگر می طلبی بر در بیرنگی زن

که گهر، خوار به اندازه رنگ است اینجا

کام ما بی سخن تلخ نگردد شیرین

گر همه شیره جان است، شرنگ است اینجا

عجز این نشأه، توانایی آن نشأه بود

از صراط آن گذر در است، که لنگ است اینجا

خطر قلزم عشق است به مقدار شعور

زورق بیخبران کام نهنگ است اینجا

کیست صائب سبک از دشت علایق گذرد؟

دامن ریگ روان در ته سنگ است اینجا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
غزل شمارهٔ ۴۷۹ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
جویای تبریزی

بزم عشق است و قدح کام نهنگ است اینجا

باده خونابه صراحی دل تنگ است اینجا

شیشهٔ دل ز نزاکت گرهی بر باد است

آمد و رفت نفس صدمهٔ سنگ است اینجا

چشم پرخون جگر جام می گلناری

[...]

بیدل دهلوی

در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا

غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا

چشم بربند،‌ گرت ذوق تماشایی هست

صافی آینه در کسوت زنگ است اینجا

گر دلت ره ندهد جرم سیه‌بختی تست

[...]

فرخی یزدی

سخت با دل، دل سخت تو به جنگ است اینجا

تا که را دل شکند شیشه و سنگ است اینجا

در بهاران گل این باغ ز غم وا نشود

غنچه تا فصل خزان با دل تنگ است اینجا

نکنم شکوه ز مژگان تو اما چکنم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه