گنجور

 
صائب تبریزی
 

رتبه خال تو مشک ناب ندارد

نقطه شک حسن انتخاب ندارد

سینه بی داغ آب وتاب ندارد

خانه بی روزن آفتاب ندارد

فکر عمارت غبار خاطر جمع است

گنج گهر وحشت ازخراب ندارد

طول امل در بساط ساده دلان نیست

دشت جنون موجه سراب ندارد

از دل قانع مجو تردد روزی

هر که به منزل رسد شتاب ندارد

آب شود ز انفعال اگر همه سنگ است

هر که درایام گل شراب ندارد

موی ز آتش دمیده خط خوبان

پیش میان تو پیچ وتاب ندارد

رتبه چهره است در صفا بدنش را

دفتر گل فرد انتخاب ندارد

بیجگر گرم گریه را اثری نیست

آب رگ تلخی گلاب ندارد

ما ودیار جنون که هیچ کس آنجا

فکر مآل وغم حساب ندارد

هست شب وروز در سفر دل روشن

دیده شوخ ستاره خواب ندارد

آب گهر از قرار خویش نگردد

ملک رضا بیم انقلاب ندارد

چون مه عید آن که پیشه ساخت تواضع

عیش جهان دستش از رکاب ندارد

سرو ز آزادگی ستاده به یک جا

هر که گذشت از جهان شتاب ندارد

پس نستاند کریم داده خود را

ابر ز گوهر امید آب ندارد

تا در دل شد گشوده بر رخ صائب

روی توجه به هیچ باب ندارد