گنجور

پیشنهاد آسان از اینستاگرام و پین‌ترست با افزونهٔ فایرفاکس

غزل شمارهٔ ۳۵۲۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند

به ازان است که صد میکده آباد کند

چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی

من و آن صید که خون در دل صیاد کند

آخر ای پادشه حسن چه انصاف است این؟

که در ایام تو عشق اینهمه بیداد کند

یاد ایام جنون بر سر من بارد سنگ

کودکان را چو ز مکتب کسی آزاد کند

جز خط سبز که فرمان سلیمان دارد

آدمی را که تواند که پریزاد کند؟

گل رخسار ترا اینهمه عاشق بس نیست؟

که نظر باز دگر از عرق ایجاد کند

نایتیمانه ز دیوانه ام آن طفل گذشت

می توانست به سنگی دل من شاد کند

ماتم واقعه لیلی و مجنون دارد

هر درایی که درین بادیه فریاد کند

چون رسد وقت، دهد جان به دم تیشه خویش

بیستون گر چه سپرداری فرهاد کند

اگر از سختی ایام شود آدم نرم

روی من تربیت سیلی استاد کند

بخل بهتر ز سخایی که به آوازه بود

تیرگی به ز چراغی است که فریاد کند

خنده کبک شود ناله خونین صائب

بیستون یاد چون از رفتن فرهاد کند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام