گنجور

 
صائب تبریزی
 

ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند

به ازان است که صد میکده آباد کند

چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی

من و آن صید که خون در دل صیاد کند

آخر ای پادشه حسن چه انصاف است این؟

که در ایام تو عشق اینهمه بیداد کند

یاد ایام جنون بر سر من بارد سنگ

کودکان را چو ز مکتب کسی آزاد کند

جز خط سبز که فرمان سلیمان دارد

آدمی را که تواند که پریزاد کند؟

گل رخسار ترا اینهمه عاشق بس نیست؟

که نظر باز دگر از عرق ایجاد کند

نایتیمانه ز دیوانه ام آن طفل گذشت

می توانست به سنگی دل من شاد کند

ماتم واقعه لیلی و مجنون دارد

هر درایی که درین بادیه فریاد کند

چون رسد وقت، دهد جان به دم تیشه خویش

بیستون گر چه سپرداری فرهاد کند

اگر از سختی ایام شود آدم نرم

روی من تربیت سیلی استاد کند

بخل بهتر ز سخایی که به آوازه بود

تیرگی به ز چراغی است که فریاد کند

خنده کبک شود ناله خونین صائب

بیستون یاد چون از رفتن فرهاد کند

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.