گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۲۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ذره ام چشم به خورشید لقایی دارد

استخوانم سر پیوند همایی دارد

منزل ماست که چون ریگ روان ناپیداست

ور نه هر قافله ای راه به جایی دارد

درد درمان طلبیهاست که بی درمان است

ور نه هر درد که دیدیم دوایی دارد

بحر اگر بر صدف گوهر خود می نازد

دامن بادیه هم آبله پایی دارد

کشش دل به خرابات مرا راهنماست

خانه کعبه اگر قبله نمایی دارد

تهمت دامن آلوده و مجنون، هیهات

این سخن را به کسی گو که قبایی دارد

در صف اهل ریا از همه کس در پیش است

چون علم هر که عصایی و ردایی دارد

مژه بر هم نزد آیینه ز اندیشه چشم

خواب راحت نکند هر که صفایی دارد

بوالهوس شو که ز دستش به زمین نگذارند

هر که چون جام لب بوسه ربایی دارد

طرف فاخته را سرو به بلبل ندهد

هر نوا گوشی و هر گوش نوایی دارد

این که از لغزش مستانه نمی اندیشد

می توان یافت که دل تکیه به جایی دارد

صائب این آن غزل حافظ شیرین سخن است

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن