گنجور

 
صائب تبریزی
 

مرا خرسندی از سامان دنیا محتشم دارد

دل خرسند هر کس دارد از دنیا چه غم دارد؟

نمی گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن

چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد

سبکسیری که چون تیرش زبان و دل یکی باشد

به هر جانب که رو آرد گشایش در قدم دارد

شکست از صبح صادق فوج شب با آن گرانسنگی

حذر کن از صفی کز راستی با خود علم دارد

نمی سازد به خون خویش رنگین دست و تیغی را

چه لذت از حیات خویشتن صید حرم دارد؟

میان خواب و بیداری زمانی هست عارف را

که هم فیض دل شب، هم صفای صبحدم دارد

کجی نبود صراط المستقیم عشق را صائب

به قدر پیچ و تاب رهرو این ره پیچ و خم دارد