گنجور

 
صائب تبریزی
 

هر که در گلشن چو شبنم چشم عبرت باز کرد

بی توقف از جهان رنگ و بو پرواز کرد

داشت بیدردی به زندان تن آسانی مرا

زخم تیغ او در رحمت به رویم باز کرد

گر سبک سازی چو عیسی از علایق خویش را

می توان با بیضه زین بستانسرا پرواز کرد

کرد حلاجی کمان دار عبرت پنبه اش

هر تنک ظرفی که چون منصور کشف راز کرد

عشق آخر انتقام خویش از یوسف کشید

گرچه در آغاز چندی بر زلیخا ناز کرد

گرچه در کهسار خندان بود کبک مست ما

از ته دل خنده در سرپنجه شهباز کرد

در دل است آن کس کزاو آفاق عالم روشن است

باخت چشم آن کس که این آیینه را پرداز کرد

شد زچشم شور دریا آب در کامش گره

تا صدف لب پیش ابر نوبهاران باز کرد

از نصیحت ناله گردون نوردم پست شد

گوشمال این ساز سیر آهنگ را ناساز کرد

ناخن شاهین سراسر می رود در سینه ام

بر میان نازکش تا بهله دست انداز کرد

جبهه واکرده مفتاح زبان بسته است

صفحه آیینه طوطی را سخن پرداز کرد

هر که صائب معنی رنگین به لفظ تازه بست

باده شیراز را در شیشه شیراز کرد